سلامت رفت گرگان دیدن خانواده . امیدوارم بهش خوش بگذره . 10 روز از دعوای من و مامان و بعدش حرفهای آزاده گذشته و حالا دیروز ما را برای 4 شنیه مهمون دعوت کرده . برام خنده داره یک بازی تکراری ... جنگ و دعوا و بعدش یک مهمونی که بگیم با هم حالمون خوبه .. نیست .. من فکر می کنم دیگه این ویرایش برای خانواده جواب نمیده .. از پچ پچ ها ی مامان خسته شدم .. از نقش قربانی .. از اینکه بهش جفا شده ولی خودش جفاکاره اعظمه .. نمی دانم .. باید گذشت .. می خواهم رها کنم .. یاد عید افتادم و اون بخورد ساده لوحانه مامان .. خوب اصلا همه عالم آدم و بفهمن تو با ددی مشکل داری .. چه چیزی بتو میرسه جز اینکه چرا برای حل مشکل کاری نمی کنی و به داشتنش افتخار می کنی .. دلم می خواد از مامان بکنم .. مامان و رفتارهاش به شدت به من عذاب وجدان میده . نگاهش .. تماس های پی در پیش برای تعریف کردن یک سری مسائل واقعا الکی ... در زمان حاضر هم وقتی خالم زنگ زد و حرف زد حس کردم دارم تو تله اونم میافتم .. مثل مامان فقط آه و ناله و بدبختی برای من دارن .. ببینم به آزاده یا آلاله هم زنگ میزنید تا بدبختی تون را بگید ؟
نمی دانم فکر می کنم خیلی از این نوع برخورد و اتفاقات به خودم برمیگرده .. خودم هی دولا شدم گفتم بار بذارید روی دوشم و من می تونم بار بکشم و مراقب هموه تون باشم ولی الان فکر میک نم دلم می خواد رها باشک .. ممنون مامان برای 45 سال تلاش و از خودگذشتگی .. ممنون بابا برای این همه همراهیت .. ممنون زااده برای خواهرانگیت که فکر می کنم خیلی همراهم نبودی ولی نقشش را خوب داری .. ممنون آلاله برای ایانکه تو با بزرگترین ضربه ات به من منو در زندگی بیدار کردی ... ممنون .. خدایا برای خانواده برای باران .. برای علی نور میخواهم و شفا .
برچسب:
نویسنده: مهتاب مرادی