دیروز آزاده زنگ زد و یک حرفهایی زد که دلم مخواست خفه بشه .. باورم نمیشه این آدم الان که بابا زنده اس بفکر این نیست حواسش بهش باشه ولی داره فکر می کنه اگر دور از جون بابام بمیره ما سه تا سر خاکش کنار هم باشیم .. تف تو روحت آژاده کاش داغ شوهر و بچه ات را ببنیی که این مدلی در مورد بابا حرف میزنی .. من واقعا فکر می کنم تو و مامان دارید دیونه میشید .. آقا این آدم الان زنده اس میشه باهاش بود میشه مهربانتر بود .. میشه کاری کرد این روزها کنار هم خوش باشیم ولی تو .. حالم ازت به هم میخوره همه چی را دارب خراب می کنی .. دیوونه برای چی به مامان گفتی بین شما عشقی نیست .. نیست .. اینا 50 سال دارن با هم زندگی می کنن حالا تو بگی عشقی نیست چی کار می کنه .. زندگی را بهتر می کنه .. ازت بدم میاد از زندگی کشکیت با علی .. با اون مردی که فکر میک نه همه چی را میدانه .. خدایا از همه شون بدم میاد من نمی گم بابا خیلی آدم خوبیه .. ولی برای ما خیلی تلاش کرده به اینجا رسیدیم از خودش زده ما را این همه موفق کرده .. بعد تو اینقدر راحت در مورد مرگ بابا حرف میزنی .. میگی کنار خاکش کنار هم باشیم .. تو مردی .. باران برام مرد .. مثل آلاله .. مامان تو را هم نی بخشم .. دروغگو .. دو به هم زن.. امیدوارم تو هم داغ بابا و مامانت را ببینی .. با بابا مهربان تر باشی اینقدر خوار و خفیفیش نکنی .. این آدم یک روزی یک خانواده را می چرخوند .. الان براتون اخ شده .. نمی بخشمتون .. نه تو را مامان .. نه ازاده خر و نه اون آلالع گاو را ... امیدوارم زنده باشم فقط ببینم چطور شرمنده بابا شدید
برچسب:
نویسنده: مهتاب مرادی